حكيم ابوالقاسم فردوسى

1348

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز قطران و ز آتش و ز مهرير * ز فردوس و ز حور و ز جوى شير ز كافور منشور و ماء معين * درخت بهشت و مى و انگبين اگر شاه بپذيرد اين دين راست * دو عالم بشاهى و شادى و راست همان تاج دارد همان گوشوار * همه ساله با بوى و رنگ و نگار شفيع از گناهش محمّد بود * تنش چون گلاب مصعّد بود بكارى كه پاداش يا بى بهشت * نبايد بباغ بلا كينه كشت تن يزدگرد و جهان فراخ * چنين باغ و ميدان و ايوان و كاخ همه تخت گاه و همه جشن و سور * نَخرّم بديدار يك موى حور دو چشم تو اندر سراى سپنج * چنين خيره شد از پى تاج و گنج بس ايمن شدستى برين تخت عاج * بدين يوز و باز و بدين مهر و تاج جهانى كجا شربتى آب سرد * نيرزد دلت را چه دارى به درد هر آنكس كه پيش من آيد بجنگ * نبيند بجز دوزخ و گور تنگ بهشتست اگر بگروى جاى تو * نگر تا چه باشد كنون راى تو بقرطاس مهر عرب بر نهاد * درود محمد همى كرد ياد چو شعبه مغيره بگفت آن زمان * كه آيد بر رستم پهلوان ز ايران يكى نامدارى ز راه * بيامد بر پهلوان سپاه كه آمد فرستاده‌يى پير و سست * نه اسپ و سليح و نه چشمى درست يكى تيغ باريك بر گردنش * پديد آمده چاك پيراهنش چو رستم بگفتار او بنگريد * ز ديبا سراپردهء بركشيد ز زربفت چينى كشيدند نخ * سپاه اندر آمد چو مور و ملخ نهادند زرين يكى زيرگاه * نشست از برش پهلوان سپاه بر او از ايرانيان شست مرد * سواران و مردان روز نبرد بزر بافته جامه‌هاى بنفش * به پا اندرون كرده زرينه كفش همه طوق داران با گوشوار * سرا پرده آراسته شاهوار چو شعبه به بالاى پرده سراى * بيامد بران جامه ننهاد پاى همى رفت بر خاك بر خوار خوار * ز شمشير كرده يكى دستوار نشست از بر خاك و كس را نديد * سوى پهلوان سپه ننگريد به دو گفت رستم كه جان شاد دار * بدانش روان و تن آباد دار به دو گفت شعبه كه اى نيك نام * اگر دين پذيرى شوم شادكام بپيچيد رستم ز گفتار اوى * بروهاش پر چين شد و زرد روى ازو نامه بستد بخواننده داد * سخنها برو كرد خواننده ياد چنين داد پاسخ كه او را بگوى * كه نه شهريارى نه ديهيم جوى نديده سر نيزه‌ات بخت را * دلت آرزو كرد مر تخت را سخن نزد دانندگان خوار نيست * ترا اندرين كار ديدار نيست اگر سعد با تاج ساسان بدى * مرا رزم او كردن آسان بدى و ليكن بدان كاخترت بىوفاست * چه گوييم كامروز روز بلاست ترا گر محمد بود پيش رو * بدين كهن گويم از دين نو